جمعه ۲ مارس ۲۰۱۲

پرارین حاجی زاده



باران انگشت ش را در عکس گونه ات فرو می کند

صورت ات چال می افتد

آب تصور می کند خندیده ایی

و همیشه از تصور خویش عکس می گیرد، عکاس !

تصویر فوری و درشت ت را که قهقه می زند

بر سطح گود جاده نشان ت می دهد

سر، به دروغ چشم هایت تکان می دهی

و چترت را می بندی و راه می افتی

جمعه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

از وقتی فیس بوک دنیا اومد کم کم و کم کم



وبلاگ ها صورتشون چروک برداشت و شبیه مادر بزرگ پدربزرگ ها شدند و چند نسل فاصله گرفتن از زمان حال و یک رنگ سیاه و سفید هم روشون نشست تا دیگه هیچ کسی به خونه ی قدیمیش سر نمی زنه



ولی این جا یک فرقی با همه ی جاهای دیگه داره خصوصن شبکه اجتماعی این ه که تو حس می کنی خونه وبت خیلی کوچلوتره خیلی دنج تره، هیچ چی این جا تغییر نمی کنه، تمام اثاث خونت هر وقت برمی گردی سرجاشه نه وقتی برگردی ببینی یکی به سلیقه ی خودش پرده ها رو عوض کرده و رنگ و شکل چیدمان و همه چی رو تغییر داده یا بیای ببینی یک مهمونی سر زده کلید انداخته پریده توی خونت روی مبل نشسته بدون این که تو در رو باز گذاشته باشی حالا " بر چسب زنی رو هم که برداری " باز هم مهمونت توی خونه است فقط تو پرده رو کشیدی بقیه نمی بیننش و همه چی خیلی زود به دست فراموشی می ره ولی اینجا مطالبت یک موندگاری داره که صد سال هم بگذره تو می تونی در عرض چند دقیقه همه ی درهای تو در توی خونه ت رو باز کنی و پشت سرت رو ببینی تازه می تونی از ورود افراد متفرقه هم جلوگیری کنی



ولی چرخ زدن توی فیس بوک مثل خوردن هندونه توی یک ظهر تابستونی می چسبه که در عرض چند دقیقه می تونی توی زندگی همه ی دوستات سرک بکشی و ببینی کی با کیه؟ کی چی می گه؟ کی کجاست؟ چه طوری رفته؟ و ............................

شنبه ۱ اکتبر ۲۰۱۱

پرارین حاجی زاده

تو در گلویم عجیب رشد کرده ایی
مزرعه ایی شده ایی از واژگان
که مدام با تکرار " ت " آب ش می دهم
زاید میوه ایی از جنس سکوت
که زخم می کند گلویم را
می چیند سکوت را این زخم
و سکوتی سنگین تر همیشه از انتهای قیچی سبز می شود
من پهن می کنم خورشید را روی بند واژگان م
تا وقتی می بینمت، خشک شود، استرسی که آب می شود مثل شکلاتی در گلویم
باز سرفه، واژه های دستپاچه را نا مرتب می ریزد
همه جا و من جمع شان می کنم تا جمله ی مرتبی را روی گونه ات بنویسم
سعی می کنم دهانم را ببندم که تو این طور زمین نخوری
تو همیشه واژه های مرتب مرا محو می کنی
سعی می کنی ماسک بزنی که برچسبی از خودت به خودت بچسبد

جمعه ۲۶ اوت ۲۰۱۱

همیشه بهار

لب خط جدایی ایستاده ای
دست ت را به آب می سپاری

وقتی نمی توانم بگیرمشان تا رد شوم از رود

تو تمامن هلیل شده ای و هلیل تمامن شیرین و این جا تمامن تو

و همه ی شیرین ها با کوزه ایی در دست تمامن فرهاد

قطار ِ بهار، مدام در جنوب از عطر نارنج و طعم هلیل، چرخ می زند

نارنج های جیرفت همه بوی دست های تو را می دهند

اگر به هلیل آمدی، برای آن سوی ش ، سبدی سوغات ببر ، از بوی بهار نارنج



پرارین حاجی زاده




"پ ن : هلیل نام رودی است در استان کرمان"

دوشنبه ۲۲ اوت ۲۰۱۱

سیب

درختِ خشک، می شود ، رنگ سیب

خورد تبر زِ رنگ سیب ش فریب

زند به گوش ، باغ ، سیبی سپید

کشد نسیم بوی سیبی عجیب

بهار هم نشست بر فرش باد

زند به باغ، رنگِ سبزی غریب


" پرارین حاجی زاده

پنجشنبه ۱۸ اوت ۲۰۱۱

ریشه از تو!

چسبد به ساقت، ماهیانی سپید

صبحگاه که میان آب می نهی پایت

ریشه می زنند مویرگ هایت در دل دریا

و در قلب ش می تپد ماهیانی سرخ که ریشه از تو می گیرند



" پرارین حاجی زاده"

یکشنبه ۷ اوت ۲۰۱۱

سپیده

سپیده دیگر روی بام خانه ات، لی لی نمی کند


سپیدار های حیات ات آن قدر قد کشیده اند


که هزار کبوتر را در جا، دار زنند






" پرارین حاجی زاده"

شنبه ۶ اوت ۲۰۱۱

بهار

بهار، عروسِ سبز پوشِِ مردابی سرد


می رقصد میان نیلوفری سبز


فنجانِ آبی تعارف می کند به سرو


* * *


درختانِ سبزِ رو به مرگ


بالا می آورند از ساقه هایشان، شکوفه های زرد





" پرارین حاجی زاده"

جمعه ۵ اوت ۲۰۱۱

ماه

ماهی، چشم می دوزد به سو سوی چشمک های ماه!

باله هایش را باز می کند و غرق می شود در خاک

قرمزش، آبی شد با قلم موی رویا گونه ی مهتاب

ماه، خوابِ ماهیکان قرمز بیند که می چیند زِ آب


" پرارین حاجی زاده"

دوشنبه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

قبر

قبر
پرارین حاجی زاده
یک گالن آب ریخت و با دست خاک روش رو پاک کرد، سرش رو برگردوند زیر درخت کاج، نگاهی به مهران کرد که داشت با چکمه هاش خاک رو به سمت جلو می داد
- اون بطری گلاب رو بیار بریز
مهران شیشه رو خالی کرد روی سنگ و گلاب توی حکاکی هاش جمع شد
مادرش قرآن رو باز کرد و آیه ایی رو خوند و رفت سراغ سنگ بعدی و مهران رو صدا کرد
- حلب رو پرکن بیار
حلب سنگین بود و هر وقت که می بردش دستش نارنجی می شد و بوی زنگ می داد ، نمی دونست تا مادرش می گفت حلب رو بیار مش حسن از کجا پیداش می شد حلب رو از دست مهران می قاپید و با پای لنگ ش می برد سرسنگ، امروز دو تا مراسم بغل همه دیگه بود، سمت راستیش از خرپول ها بود ، همه آروم کنار قبر وایستاده بودن و هراز گاهی چند تا خانوم موبور دستمال کاغذی در دماغشون می گرفتن و چند تا قطره اشک با فشار دادن زیاد بینی شون می ریختن، مهران وقتی به جسد نگاه می کردن خیره می شد توی عینک آفتابی شون اغلب سکه های روی هم چیده شده رو می دید تا شکل جسد رو، چشم ش رو از خانوم لاغری که هر آن حس می کرد بشکنه برگردوند، نگاهش به دایی اسدالله خورد
- اشتباه دیدی پسر اون سکه های روی هم چیده مال کارتوناس، داره خواب ویلاه رو می بینه
صدای مداح که بلند شد دایی اسدالله رو پیدا نکرد معلوم نبود کجا غیب ش زده بود
اونم خوشحال می شد، از مرگ یک آدم متشخص حلواها و میوه های بهتری پخش می کردن و خیلی هم جیغ و داد راه نمی نداختن و سر آدم رو نمی بردن، درست دو تا قبر بغل تر یک دختر لاغر چنگ می نداخت توی صورتش و می افتاد روی قبر و می گفت " نبریدیش " تو رو خدا نبرید "و دو نفر هی دو طرفش رو می گرفتن و بلندش می کردن دوباره جیغ می زد ولو می شد، توی بساط خوراکی این جور آدما خیلی نمی شد حساب باز کرد نهایتن چند تا خیار پلاسیده و سیب چروک بود
- عزیزم این جا چند تا شمعدونی بکار، چند تا صورتی این ور، چندتا قرمز هم این سمت
خانوم دکتر ده هزارتومن گذاشت کف دست مامان مهران و گفت:
- دایم خدا بیامرز عاشق بوی شمعدونی بود، دلم می خواد تا سال ش نشده این جا غرق گل شه
مهران هر چی شمعدونی هایی که مادرش کاشته بود رو بو می کرد هیچی حس نمی کرد، فقط برگ های سبزش کمی بوی متفاوتی می داد، امکان نداشت اگه این جا هم غرق شمعدونی شه دایی بیچاره زیر این همه خاک بویی رو حس کنه
پیرزن مو حنایی از دور داشت به سمت مادرش می اومد دو تا ظرف یک بار مصرف هم دستش بود
- نذره، بفرمایید!
مادر مهران گرفت و دو تاش رو گذاشت روی قبر دایی ِخانوم دکتر، سنگ قبر های بلند خیلی مزیت دارن می شه ازشون به عنوان میز ناهار خوری استفاده کرد، مهران تازه خوندن یاد گرفته بود، ده بار امتحان کرد آخرش هم نتونست درست بخونه، مردی چهارشونه از پشت سر دستی به ریشش زد و گفت :
- دورانی داشتیم ، حدود یک سالی می شه این ریش بلند نشده، پسر اقلن اسم آدم رو درست بخون، تا تنم توی گور نلریزیده
با صدای رسایی شروع کرد به خوندن، خانوم دکتر می گفت " دایش دوبلور بوده، توی همچی غلو می کرده ولی الحق توی این یک مورد چاخان نکرده بود"
- " به نام خالق دوست که هر چه دارم از اوست-
اسدالله میری فرزند عباس متولد 1302
دردی جانکاه در قلب فرزندان و همسر مهربانش نهاد"
- دایی اسدالله آش دوست داری
مادرش روسریش رو کشید جلو و گفت :
- فکر نکنم آش دوست داشته باشه اگه دوست داشت لابد خانوم دکتر هر هفته آش می پخت می آورد
مهران دور دهنش رو با آستین ش پاک کردو با یک سنگ بزرگ زد روی قبر و گفت
- " حالا چی می شد تو به جای حلیم که من بدم میاد آش دوست داشتی ، نه خبری نیست مث این که خوابی دایی "
مادرش حلب رو از جلوی دستش کشید و برد سر قبر بعدی و شیشه گلاب رو که با آب قاطی کرده بود رو هم برداشت، مهران یواش یواش آشش رو می خورد که مجبور نباشه حلب رو آب کنه
- خانوم دکتر می گه آدم خیلی خوبی بودی همیشه هم لبخند می زدی، راستش توی قصار خونه که لبخند مبخندی نداشتی به نظر اصلن لبخند بلد نیستی، خانوم دکتر از خودش نصف این حرف ها رو در میاره ولی من کلک زدم گفتم به مش حسن که بهش بگه موقعی می شستنت من لبخندت رو دیدم، مش حسن هم یک قیافه مات و کجکی به خودش می گیره که هیچ کی شک نکنه، خیلی دوستت داره دایی اسدالله چشم های سبزش پر اشک شد و نوک دماغش قرمز خیلی زود هم تمام صورتش سرخ می شه، سریع یک پنج تومنی درآورد داد به مش حسن ، حالا هر دفعه می بینش براش از شیرین کاری هات می گه، یک بار گفت موقعی صبح های زود آب می ریزه روی سنگت سکوت مطلق می شه انگار تمام قبرستون به احترامت سکوت می کنن، این جمله رو از دهن اکبر رقاص شنیده که همیشه از پشت میکروفون صاحاب مرده ها می گه "به احترامش دو دقیقه سکوت کنید"، یک بار هم که دل من ماکارونی می خواست گفت دایی اسدالله رو خواب دیدم نشسته بود کنار شمعدونی ها و ماکارونی می خورد، همینو که گفت اکبر رقاص زد زیر خنده و بعد از رفتنش گوشش رو گرفت و گفت"پدر سوخته خوب سوراخ دعا رو پیدا کردی " راستش اکبر عاشق خواهرزاده ات شده، هر وقت میاد معلوم نیست چطوری عین جن از هرجا که باشه پیداش می شه، پن شمبه ها آب قند می زنه به موهاش و یک کروات قرمزی هم معلوم نیست از کجا پیدا کرده می ندازه روی بلوز مشکی ش ، یک بار نزدیک بود صاب عزا بزنتش می گفت "مخصوصن کروات قرمز می پوشی"، از اون به بعد دیگه کرواتش رو بی خیال شد، می گفت: "راحت شده هر دفعه مثل طناب دار دور گردنش فشار می داده"، راست م می گفت همیشه قرمزمی شد حالا یا از خجالت یا از کروات قرمز، خوب شد عکس ت رو سنگ بود دایی اگه نه من چطور تو رو خواب می دیدم، خیلی تعجب کرده بود، می گفت "ماکارونی دوس نداری" ولی پن شمبه با یه ظرف بزرگ ماکارونی پیداش شد، تا حالا هیچ وقت این قدر صورتت رو توی قصار خونه خوشحال ندیده بودم انگار تصویرت عوض شده بود
راستی تو مش حسن رو می شناسی! قرآن خون مرد قبرستونه، البته یک شایعاتی هم پشتشه می گن " می تونه با مرده ها حرف بزنه"، فکر نکنم بتونه تا حالا چند بار ازش درباره ی تو سوال کردم می گه تو باهاش کاری نداری گوشه گیری، مزخرف می گه، ملت رو با این حرفاش تیغ می زنه، جرات نکردم بگم منم می تونم با مرده ها حرف بزنم یک بار که به مش حسن گفتم، یک جوری خندید که ازش ترسیدم، مثل جن بو داده می مونه پیداش شد
عینک کاوچویی قهوایی اش روی دماغ کوفته ایش رد می نداخت و دو طرف دسته هاش رو با نوار چسب مشکی و زرد چسبونده بودو دندوناش دو تا یکی افتاده بودن و بقیه هم یا سیاه ی و زردی می زدن، زمستونا کلاه کاموایی که نوکش سوراخ بزرگ داشت سر می ذاشت و کت قهوایی ایش که نصفش زرد شده بود رو تن ش می کرد، دوستای مدرسه ی مهران که همون نزدیکی ها زندگی می کردن همه ازش می ترسیدن ، شبای زمستونی شرط بندی می کردن، ساعت یازده به بعد برن توی قبرستون، سعید رفیقش می گفت " سایه درخت ها از مرده ها ترسناک تره، بی پدرها باد می پیچه توی برگ هاشون صدا می دن آدم فکر می کنه همه ی مرده ها دارن دنبالمون می کنن"، بچه ها هر دفعه یک چند متری جلوتر می رفتن و مثل فشفه فرار می کردن، مهران معمولن از سر و صداشون می فهمید که همین دو رو بران
یک شب سعید صدای آواز توی قصار خونه شنیده بود از ترس روح دیدن تا جایی می تونست فرار کرده بود و نیمه جون، گوشه ی جاده پیداش می کنن و دسته جمعی در قصار خونه رو باز می کنن و می بینن صدای آب میاد از ترس همه دم در بی حرکت میخ شده بودن کف زمین، تا این که مش حسن با صورت پرکف و ریش زخمی و پرخون، میاد بیرون با حوله ایی دور کمرش می گه " در رو چرا واکردین نا مسلمونا دارم دوش می گیرم، تو این سرمای زمهریر یخ کردم
یک بار هم مهران وسط زمستون دیده بود یک پتو رو اوایل شب داره روی زمین می کشه و با خودش می بره، از خونه اش دور می شه انگار حالش از سر شب خوب نبود دوبارمی خواست بخوره زمین، فردا صبح زود که رفته بود روی سنگ دایی اسدالله آب بریزه، دید توی قبری که تازه خودِ مش حسن و اکبر رقاص دو تایی کنده بودن خوابیده ، همیشه می گفت" عجب قبرییه خوش آب و هوا است پر درخته، جای دبشیه، روزهام سایه است، جون می ده آدم بعد از این هم جون کندن توش استراحت کنه، رو کرد به اکبر رقاص "کلن بزرگ کندم ش که بشه درست توش خوابید چیه آدم نتونه یه چرخ درست حسابی بزنه"، حسابی بهش چسبیده بود قبر، دیگه از توش بلند نشد، هر چی مهران روش آب پاشید انگار نه انگار تکون نخورد، توی سرما کبود شده بود، به قول اکبر رقاص عادت داشت به تصرف عدوانی، خونه ی توی قبرستونش مال خودش نبود، مال یکی بود که توی قبرستون کار می کرد، تصادف کردو دیگه برنگشت، موقعی خاک می ریختن روش مادر مهران بالای سرش دعا خوند و مهران گفت:
- ایکاش ازش پرسیده بودم بوی چه گلی رو دوست داره واسه ش یک درخت پرتقال بکاریم چطوره! همیشه از سر قبرها پرتقال جمع می کرد، حتمن پرتقال خیلی دوست داره، نه!
نگاه ش رو به سمت مادرش انداخت نوک دماغش سرخ سرخ بود، روزی شاید بیست تا مرده می دیدن، تا حالا ندیده بود گریه کنه، اونم با این شکل، حالا یادش اومد همیشه یک پلاستیک پرتقال براشون می آورد آخر هفته ها، حالا فهمید مش حسن پرتقال دوست نداشته، خودش عاشق پرتقال بود، حتمن برای اون جمع می کرد، دیگه نمی دونست چی دوست داشته،غیر ازیک چیز، از سر هر قبری از مردم سیگار می گرفت، ای کاش می شد درخت سیگار براش کاشت یا توتون براش کاشت، شاید بوش سرحالش بیاره
مادرش سینی رو گرفت جلوش
- پاشو این حلوا رو جلوی مردم پخش کن
- مهران از جلوی چهار تا قبر گذشت، مردی کنار قبر ایستاده بود مهران سینی به دست، رفت سمتش
- بفرمایید
- وقتی برگشت مش حسن رو شناخت ، بوی سیگار تندی می داد و لپ هاش توی سرما گل انداخته بود
- توتون خوبی کاشتی، جنسش حرف نداره
مهران سینی رو گذاشت روی قبر نشست کنار مش حسن
- هنوز نکاشتم مش حسن، فکرش رو کردم که بکارم شاید توی همین هفته فقط نمی دونم چطوریه، سردت شده نه! اون پتو توی این سرمای لعنتی جواب نمی ده، شبا برات روی سنگت آتش روشن می کنم، اگه می دونستم این قدر سیگار می کشی هیچ وقت تصمیم نمی گرفتم برات توتون بکارم، حالا ریه ات رو ناقص می کنی، سعید می گه سیگار آدم می کشه
- بابام جان من که سال هاست دارم می کشم هیچ مرگیم هم نشده، وقتش که برسه همه می رن بچه ی بیچاره نرگس رفت مگه سیگار می کشید
مادر مهران چایی داغ ریخت گذاشت جلوی مش حسن
- دست و دلم نیومد خودم بشورمش، اکبرشستش پیچیدمش لای همون پتویی که همیشه توش می خوابید می گفت توی این پتو خیلی راحته گرمه، شبای زمستون براش کنار قبرش آتش روشن می کنم
مش حسن پرتقال های پوست کنده رو گذاشت روی قبر
- پاشید نرگس خانوم، فردا خودم یک نهال پرتقال می گیرم می کارم اینجا
دایی اسدالله دستش رو دراز کردو گفت : - بیا دایی، من اومدم دنبالت
مهران نگاهی به دایی اسدالله کردو گفت: - همه رو تو می بری دایی
- هر کسی خودش انتخاب می کنه
- بریم یک کم گلاب بریزیم روی قبرش
گلاب توی حکاکی های قبرمش حسن جمع شده بود، به زور تونست بخونه
" جوان ناکام مهران درستکار

پنجشنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۱۱

لاک

لاک افتاد روی شهر و لاکپشت شد


لاک پشت سابق بی لاک ناخن هایش را لاک می زند


همه کلاه سر کرده اند و خدمت رفته اند


سربازه ها، پاپوش خال دار می دوزند


کفش دوزک برای سربازها کلاه


عنکبوت آن قدر مضراب به تار زد


که چشم های زمین تار شد و میان تار افتاد


صیاد روزها با صید فوتبال می زند


وقت خواب


ماه نخِِ عنکبوت را دست می گیرد


صورت زمین را بند می کشد


کلاغ ها همه آنتن شده اند، صاف صاف می گیرند


سیم ها هم جاسوس


صورتشان را آنلاین به سرپنجه ی خبرگزاری کلاغ ها می کشند






پرارین حاجی زاده